زمستون خدا سرده، دمش گرم ...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸  

با این آهنگه که میگه : "زمستون خدا سرده، دمش گرم... " خیلی حال می کنم نیشخند


کلمات کلیدی: زندگی ،شادمانی
 
کلام...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸  

اول از هر چیزی بگم که اینتر جواب داد !!! (صبوری باید ...)

دوم اینکه امتحان دارم و سخت مشغولم. حتی از فیس بوک فعلا خارج شده ام!

سوم هم چیزیه که باعث شد این ور ها پیدام شه :

خونه من در طبقه اول ساختمون قرار داره در نتیجه از پنجره عبور و مرور آدمها رو می تونم ببینم. چند لحظه پیش دیدم ۴ تا دست بالا و پایین می رن. نگاه کردم دیدم دو ناشنوا هستند که با آب و تاب دارند برای هم تعریف می کنند. بعد که تموم شد دوباره حرکت کردند و رفتند!

و من در این فکرم که چرا هرگز به این توجه نکرده بودم که این دوستان نمی تونند هم راه برن هم حرکات اشاره همدیگه رو که کلامشون هست رو دریافت کنند!!!

و از اون لحظه به صداها می اندیشم و کلام !!!!


کلمات کلیدی: زندگی ،دلتنگی
 
حس
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

حس زمان نمی شناسد. فردا اولین امتحان پایان ترم را دارم.

حس امتحان ریاضی پنجم دبستان رو دارم...


کلمات کلیدی:
 
Enter !!!
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

این دکمه اینتر حکایت غریبیه.

ولی من امروز اینتر و زدم و پاسخی نیامد !!!


کلمات کلیدی: دلتنگی ،عاشقی
 
ایمیل
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸  

هیچی وقتی تنهایی، دل تنگ مامان و باباتی و کلی امتحان داری به انداره یه ایمیل از مامانت اونم اینجوری که در ذیل مشاهده می کنید، حال آدم رو خوب نمی کنه و اینجوری می فهمی که مامان چه کنارت باشه چه نباشه امید و می رسونه بغل

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،
تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به یک اندازه ایمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد».

 


کلمات کلیدی: زندگی ،دلتنگی ،عاشقی
 
تخته سیاه
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  

بعد از شاید ١٢ سال امروز رفتم پای تخته سیاه و با گچ مساله حل کردم. دلتنگ دبیرستان شدم.

اینجا حتی اگر یک ماه هم در انظار نباشی کسی نمی پرسد که بودی؟! هستی یا خواهی بود؟!!!


کلمات کلیدی: زندگی ،دلتنگی
 
ترک عادت موجب مرض است
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸  

یه عادتی که داشتم و امروز هم فهمیدم هنوز هم دارم اینه که در دوره امتحانها ویرم میگیره خونه تکونی کنم. اونم نه معمولی ها!!!!  یه جوری که هر کی ندونه فکر می کنه یه عمری شغلم کار کردن تو خونه های مردم بوده نیشخند

هیچ چیزی، حتی پ.ر.ی.و.د بودن یا سرما خوردگی هم نتونست مانع این حس لذت بخش کُزتی من بشه چشمک

حالا منم و یه خونه تمیز با یه عالمه کتاب نخونده کلافه


کلمات کلیدی: زندگی ،توهم
 
کلاس
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸  

 

بعد ٢ هفته تعطیلی دارم میرم سر کلاس. همشاگردی سلام ...


کلمات کلیدی: زندگی ،دوستی ،شادمانی
 
ریاضی
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸  

همکلاسی نیجریه ای من سوال را خواند. در سوال مساحت یک مستطیل و طولی از آن که در جهت جریان باد بود ذکر شده بود. بایستی در فرمول دیگری از طول و عرض آن مستطیل  استفاده می شد.

با حالت استیصال پرسید : ما از کجا باید بدونیم عرض مستطیل چقدره؟!!!

رفت تا از اینترنت گوشی موبایلش راه حل رو پیدا کنه !!! خیال باطل


کلمات کلیدی: زندگی ،توهم
 
عید، مذهب و ...
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸  

امروز ١٢ امین روز تعطیلاته و من مثل همه دوران تحصیلم روزهای آخر فهمیدم چقدر درس نخونده دارم ناراحت

دو روزه که به صورت کاملا ایزوله دارم زندگی می کنم و فیس بوک و اسکایپ و مسنجر و همه و همه قدغن هستند مگر در شرایط بسیار بحرانی و با اونایی که دیگه خیلی بهشون ارادت دارم. به پنجره اتاقم هم یه روتختی ای که خیلی کلفته و چیزی از اون ورش یافت نمیشه، زدم و کلی با این اوضاع دارم حال می کنم. لبخند

این دو روز هم تا جایی که از پشت حصارم سرک کشیدم آسمون نامردی نکرده هی باریده، الان هم حدود نیم متری برف همه جا رو گرفته ولی خب به من چه ؟!!! نیشخند

تا اینجا احوالاته زندگی رو شرح دادم، برگردیم به شب عید!!!

جاتون خالی رفتیم برلین با ماشین همکلاسیه کلمبیاییم و شوهر ایتالیاییش!!! (قبلش بگم این خانم کاملا سفید پوسته حتی رنگ اروپایی هاست!!!) و زوج ایرانی ای که از دوستانم هستند. در برلین هم هفت نفر به ما اضافه شدند و رفتیم کبابی نوش جان کردیم و منی که از کوبیده خوشم نمی اومد چه لذتی بردم خوشمزه

شب عید هم مقابل دروازه برلین بودیم و به قول خودمون توپ و اونجا زدیم و وارد ٢٠١٠ شدیم. ولی چه شب سرد و برفی ای بود و خیلی خوش گذشت، جای همگی خالی.

همه اینا باز هم به کنار، با این دوست کلمبیاییم  مشغول اختلاط درباره شیوه ازدواج در کلمبیا و ایتالیا بودم که گفت :‌ در کلمبیا در نسل پدر و مادرش اصلا مرسوم نبوده که دو نفر به عنوان دوست زندگی کنند (قبل ازدواج) و الان هم با اینکه جوانها این کار رو می کنند ولی قبیحه !!!

در ایتالیا هم بستگی به شدت مذهبی بودن خانواده ها فرق می کنه. مثلا همین دو نفر چون در لندن با هم آشنا شده بودند و یک سال با هم زندگی کرده بودند و از آنجایی که مادر شوهر مربوطه آدم مذهبی ای بوده اجازه نداده اینا در کلیسا ازدواجشون رو ثبت کنند. فقط خواسته که به صورت رسمی این مراسم رو در دفتر ازدواجی که به شهرداری وابسته بوده به ثبت برسونند!!!!

من فکر می کنم همه جای دنیا مذهب و باور ذهنی قدرتمنده !!!!

 

 


کلمات کلیدی: زندگی ،دوستی ،سفر