امروز ١٢ امین روز تعطیلاته و من مثل همه دوران تحصیلم روزهای آخر فهمیدم چقدر درس نخونده دارم 
دو روزه که به صورت کاملا ایزوله دارم زندگی می کنم و فیس بوک و اسکایپ و مسنجر و همه و همه قدغن هستند مگر در شرایط بسیار بحرانی و با اونایی که دیگه خیلی بهشون ارادت دارم. به پنجره اتاقم هم یه روتختی ای که خیلی کلفته و چیزی از اون ورش یافت نمیشه، زدم و کلی با این اوضاع دارم حال می کنم. 
این دو روز هم تا جایی که از پشت حصارم سرک کشیدم آسمون نامردی نکرده هی باریده، الان هم حدود نیم متری برف همه جا رو گرفته ولی خب به من چه ؟!!! 
تا اینجا احوالاته زندگی رو شرح دادم، برگردیم به شب عید!!!
جاتون خالی رفتیم برلین با ماشین همکلاسیه کلمبیاییم و شوهر ایتالیاییش!!! (قبلش بگم این خانم کاملا سفید پوسته حتی رنگ اروپایی هاست!!!) و زوج ایرانی ای که از دوستانم هستند. در برلین هم هفت نفر به ما اضافه شدند و رفتیم کبابی نوش جان کردیم و منی که از کوبیده خوشم نمی اومد چه لذتی بردم 
شب عید هم مقابل دروازه برلین بودیم و به قول خودمون توپ و اونجا زدیم و وارد ٢٠١٠ شدیم. ولی چه شب سرد و برفی ای بود و خیلی خوش گذشت، جای همگی خالی.
همه اینا باز هم به کنار، با این دوست کلمبیاییم مشغول اختلاط درباره شیوه ازدواج در کلمبیا و ایتالیا بودم که گفت : در کلمبیا در نسل پدر و مادرش اصلا مرسوم نبوده که دو نفر به عنوان دوست زندگی کنند (قبل ازدواج) و الان هم با اینکه جوانها این کار رو می کنند ولی قبیحه !!!
در ایتالیا هم بستگی به شدت مذهبی بودن خانواده ها فرق می کنه. مثلا همین دو نفر چون در لندن با هم آشنا شده بودند و یک سال با هم زندگی کرده بودند و از آنجایی که مادر شوهر مربوطه آدم مذهبی ای بوده اجازه نداده اینا در کلیسا ازدواجشون رو ثبت کنند. فقط خواسته که به صورت رسمی این مراسم رو در دفتر ازدواجی که به شهرداری وابسته بوده به ثبت برسونند!!!!
من فکر می کنم همه جای دنیا مذهب و باور ذهنی قدرتمنده !!!!