بانوی مرداد

قطره ای در گذر زمان!

جوگیر
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠  

دیروز سر کار نیومدم. رفتم دنبال پسرک (خیلی‌‌ها هی‌ میگن چرا اینجوری صداش میکنی‌. باید بگم این کلمه برای من یه کلمه تحبیبه نه تحقیر !!) که از بیمارستان مرخص میشد. کلی‌ طول کشید این قضیه چون اون باید یه تست دوچرخه میداد و بعدش هم یک ساعت طول کشید تا دکتر مربوطه گزارش بنویسه که ایشون در صحت و سلامت کامل به سر میبرند. (اینجا هم از همه اونایی که حالشو پرسیدند تشکر می‌کنم.) اره داشتم می‌گفتم که طول کشید و من نشسته بودم مثل کلاس اولی‌‌ها روزنامه میخوندم و بعدش جدول سودوکو حل کردم تا که رسیدم به بخش تبلیغاتی روزنامه که همیشه دوسش داشتم و دارم و کلی‌ ایده ازش میگیرم. یهو دیدم یکی‌ از مغازه‌های آلمانی که لوازم الکترونیکی میفروشه تلویزیونهای سه بعدی شو حراج زده.

اینم اینجا بگم که از هفته پیش شروع کردیم با پسرک سریال لاست رو دیدن. من که قبلان دیده بودمش ولی‌ اینقدر که این سریال جذابه گفتم دوباره ببینم که پسرک هم ببینه و کاری مشترک کرده باشیم که خیلی‌ هم خوشش اومد.

برگردیم به تلویزیون!! آقا منم جوگیر شدم و به پسرک گفتم ببین این تلویزیون‌ها چه قیمتی دارند و اگه اینو داشتیم میتونستیم لاست رو بهتر و رنگی‌ تر و اینا ببینیم که یهو پسرک گفت بریم ببینیمشون. ما هم رفتیم و دیدیم و پسندیدیم و در یه اقدامِ جوگیرانه یه چهل اینچش رو انتخاب کردیم که بخریم. من می‌گفتم قسطی بخریم پسرک میگفت نه!! من می‌گفتم اینا که سود نمیکشن روش چرا یهو پولمون رو بدیم به اینا؟!!! خلاصه رفتیم که  سطی بخریم یه مدرکمون کامل نبود !!! من یک کم تو ذوقم خورد و از اونجایی که جیبم فعلا خالیه نمیخواستم این پول رو یهو بدم. پسرک گفت مگه تو اینو نمیخوای ؟!! گفتم چرا!! گفت خوب برو تو ماشین بشین تا من بیارمش !!! هر کاریش کردم گفت نه تو اینو دوست داری بدون این برنمیگردیم !!! خلاصه تلویزیون خریده شد و یک ساعت بعد از به خانه رسیدن باهاش فیلم هم دیده شد!!! مونده بریم فقط فیلم و عینک سه بعدی بخریم دیگه :)

پی‌‌نوشت: این وبلاگ واسه من هیچی که نداشته باشه، پیدا کردن یه سری دوستهای خوب رو داشته. یکی‌ از این نازنین دوستان سعیده است که من هیچوقت از نزدیک ندیدمش ولی‌ افتخار صحبت تلفنی و اسکایپی رو باهاش داشتم. سعیده خوشحالم که هستی‌ و به غرغرهای من گوش میدی و عاقلانه و بی‌هیچگونه تعصب و بدون اینکه حالت نصیحت گونه داشته باشه بهم راهکار میدی. به حرفهات فکر کردم، تو کاملا درست میگی‌. می‌خوام تلاش کنم, چون مورچهِ که از روی دیوار ۱۰۰دفعه میفته!


کلمات کلیدی: شادمانی ،دوستی ،مدرنیته
 
تف به زندگی
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠  

یه پام خونست و یه پام بیمارستان!!!

پسرک دو شبه که بیمارستان بستری شده به دلیلی التهاب قلبی!! خودش میگه تو هر وقت از من دور میشی من مریض میشم. یه بار دیگه هم اتفاق افتاده بود.

کلا الان خیلی کلافه و به هم ریخته ام. امروز هم قراره ام.آر.آی شه. دعا کنید دیگه امروز مرخص شه ! 


کلمات کلیدی:
 
از استانبول
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

این پست رو از فرودگاه استانبول می نویسم. در حال حاضر اینترنت فری ندارم و فقط می نویسم که در آینده ای نزدیک انتشار یابد.

بلندگو دائما داره یه سری اطلاعات رو به دو زبان ترکی و انگلیسی (البته با لهجه ترکی) به مسافران اعلام میکنه. اگر گذرتون به فرودگاه استانبول افتاد سعی کنید به فرودگاه بین المللی امام فکر نکنید چون احساس حقارت و عقب ماندگی خفه تان خواهد کرد. فرودگاهی با سالنهای مختلف و شماره گیتهایی از 100 تا 500!! با تجهیزاتی که عمرا در فرودگاه بین المللی خودمان ندیده اید. مسافران نیویورک که از تهران رسیده بودند به صورت تحقیرآمیزی به صف سکیوریتی چک هدایت شدند. الان هم بلندگو اعلام کرد مسافرانی که با پرواز شماره ... از تهران رسیده اند و مقصد آنها لندن می باشد به صف مربوطه جهت چک محترمانه به زبان خوش وارد شوند!!!! با سه ساعت فاصله در کشور همسایه اینقدر تنوع مسافران خارجی به چشم می خوره که آدم بغضش میگیره. دیوتی فری ها را که مقایسه می کنم می خوام با صدای بلند زار بزنم.

 صبح که به دستشویی فرودگاه امام رفتم به صورت زنی (دخترکی) که روپوش طوسی پوشیده بود با دقت نگاه کردم پر از غم در قاب طوسی مقنعه به نقطه ای از کاشی های خیس خیره شده بود. چند دقیقه پیش به دستشویی فرودگاه استانبول رفتم و به صورت زن طوسی پوش با موهایی که از پشت بسته بود نگاه کردم، لبخند زد!!!

نیروهای امنیتی (همان انتظامی خودمان) اینجا با لباسهای آبی (این رنگ هم همه جا تا الان که دیدم آبیه و ما برای اینکه مشت محکمی به دهان ابرقدرتها بزنیم و اعلام کنیم زیر بار زور نمی رویم سبز پوششان کرده ایم) از لحاظ تمیزی ظاهر کاملا مشابه همون سبزپوشان پشم و پیلی خودمان هستند و اصلا مو نمی زنند!!! بانو کماندویی هم مشاهده نمی شود که وقیحانه دستش را به تمام شیارهای بدنمان بکشد و با حالتی توهین آمیز و تحکم به چشممان زل بزند و گوشزد کند که شویدهای کلمه مان باعث راست کردن مردان دورو برمان می شود!

مهمانداران پروازهای مختلف با لباسهای فرم متفاوت طول سالن اصلی رو قدم میزنند و کسی به پاهای لختشان و موهای افشانشان و اندام زیبایشان با چشمهای دریده زل نمی زند. در کنار اینان نیز زنانی با روسری هایی رنگی و کاملا پوشیده در آراسته ترین لباس به چشم می خورند که آزادانه به کار خود مشغولند که کسی چیزی به اجبار تحمیلشان نمی کند.

دلم برای دیدن شهرشان پرمی کشد که می دانم پر از مسجد و کبوتر است. پر از اسلام واقعی و به انتخاب!!!

نوبت عبور از گیت رسیده و بند و بساطم را باید جمع کنم تا بعد!!


کلمات کلیدی: سفر ،وطن ،خارج
 
دل تنگ من !!!
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

پرده اول : چند ساعتی مونده بود به پروازم که با دو تا از دوستان رفتیم بیرون. ازم پرسیدند دلت برای پسرک تنگ شده؟!!! گفتم هیچ حسی ندارم الان. دلم نمیخاد برم !!!

پرده دوم: به طرز مفتضحانه ای پروازم رو از دست دادم. اشکهام که جاری شد قلبم از توی سینم داشت بیرون میزد. جلوی چشمم صورت پسرک بود و دیگر هیچ!!!

بزرگترین سوزن دنیا رو میخام که این پنج هزار کیلومتر رو به هم بدوزه !!!

 چند روزه به هر چی فکر می کنم اتفاق می افته !!!!


کلمات کلیدی: دلتنگی ،سفر
 
نباشید!!!
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠  

چنان کسی که به مسلخگاه می برندش خواب از چشمانم پریده و از صبح نشستم و ثانیه ها رو می شمارم که تموم شه این وضعیت انتظار تا فرودگاه. 

دلم میخاد بمونم تا همیشه. اما از اونور هم چیزی اونور دارم که باید به خاطرش برم و تکلیفم رو باهاش یکسره کنم!!!

امروز واقعا دلم نمیخاد کسی رو ببینم. میخام تنهای تنها باشم. میخام هیچکس نباشه جز پدر و مادرم.

لحظه لحظه هایی که اینجا گذشت شیرین بود. هیچوقت اینهمه عاشقانه ایران رو دوست نداشتم. 

برمی گردم به زودیه زود!!!


کلمات کلیدی: وطن ،من
 
تکامل
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠  

سه سالم بود که نیمه شبی از خواب پریدم. صدای زوزه گرگ میامد. تنها در اتاقی تاریک بودم. اتاق جلویی خونه عزیز خانم که پنجره هاش به حیاط باز می شد. از لای کرکره اتاق نور به روم می تابید. گریه کنان و ترسان از اتاق اومدم بیرون که مادرم از حمام منو صدا زد. رفتم دم در حمام ایستادم. مادرم گفت برو بالا پیش عزیز خانم. روی پله ها دایی کوچیکه گریه می کرد، گریه ای شبیه ناله و زوزه گرگ !!! وارد طبقه دوم که شدم مادر بزرگ مادرم که همدم و همبازی و پرستار روزهای من بود وسط هال خوابیده بود و همه دورش رو گرفته بودند و ناله و ضجه میزدند. دم دمهای صبح بود که آمبولانسی آژیر کشان و عقب عقب وارد حیاط شد و خانم جان (پرستار من) روی برانکاردی زیر ملافه ای سفید برای همیشه رفت. یادمه که ما هم سوار ماشین شدیم و آمبولانس رو تعقیب کردیم. دیگه چیزی یادم نمیاد الا باد و خاک و صحنه های مبهم قبرستان.

خوابیده بودم وسط هال طبقه دوم خانه عزیز خانم. موهام پریشون دورم ریخته بود. مادرم ضجه میزد. پدرم سرش رو به دیوار گذاشته بود و های های گریه می کرد. برادره و خاله ها و عمه ها و همه و همه گریه کنان مادرم را از من دور می کردند. آمبولانس اومد و عقب عقب وارد حیاط خونه شد. پرستارها منو روی برانکارد گذاشتند و صورتم رو با ملافه سفید پوشوندند. آژیر آمبولانس همه خیابونها رو پر کرده بود و مادرم تو ماشین پشتی هی از حال می رفت و جیغ میزد. پدرم هم توی یه ماشین دیگه ای بود و سرش رو روی داشبورد گذاشته بود. آمبولانس رسید به مرده شور خونه، جسمم رو مثل گوسفند سلاخی روی سکو انداختند و زنک با اون چکمه ها و دستکشهای طوسیش اومد سمتم و لیفی به تن باد کردم کشید. کفن سفیدم رو به زور از چنگ مادرم بیرون کشیدند و تنم کردند. سفت و محکمش کردند و شست پاهام رو گره زدند. حس خفگی داشتم. تابوتی آوردند و برادرم شونه هام رو گرفته بود و داخل تابوت گذاشتنم. فرشی روم کشیدند و پشت جنازم نماز خوندند. لا الله الا الله گویان منو به سمت گودالی بردند. داخل گودال انداختنم و آقایی چیزایی می خوند و کسی تنم رو تکون میداد. صدای جیغهای مادرم و عمه هام قطع نمی شد. پدرم صورتش رو از صورتم جدا نمی کرد. سنگها رو گذاشتند و راههای عبور نور رو بستند و موند خطهای بین سنگها بتونی. خاک می ریختند و من احساس خفگی داشتم. خاکها از منافظ سنگها سرازیر شده بودند روی کفن نو و تمیزم. تمام این مدت جیغ میزدم که من نمردم منو ببینید ولی همه گریه می کردند. آخرین منفذ نور باقی مونده بود که از خواب پریدم.

 با تعجب دور و برم رو نگاه می کردم و حس خفگیه ادامه داشت. هیچوقت اینجوری مرگ رو از نزدیک لمس نکرده بودم. از اون روز که این خواب رو دیدم برام همه چیز واضحه. پروسه ای که از سه سالگیم تو ذهنم مونده بود سه چهار سال پیش با این خواب تکمیل شد.

یه مدتیه فکر می کنم وقتی میمیرم میریم تو یه سیاره دیگه زندگیه جدیدی رو شروع می کنیم !!!


کلمات کلیدی: رهایی ،من
 
قاط
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠  

برادر و خواهر عزیز!

پرشین بلاگ قاط زده و اصلا منتظر تایید من برای کامنت نمیمونه و خود به خود کامنت ها رو به محض اینکه من می خونم، عمومی میکنه !!! من نمی تونم حتی حذفشون کنم !!! اعتراض داری کامنت ننویس !!! 

در ضمن اینجا چیزی به اسم ایمیل هست !!!!

این پیام از یه اینترنت دایال آپ نوشته شد. حس هزاره سنگی دارم !!!


کلمات کلیدی:
 
ایران نوشته
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠  

هرچی بیشتر میگذره اینرسی موندنم تو ایران بیشتر میشه. خیلی داره بهم خوش میگذره. فکر نمی کنم دیگه زیاد خارج از کشور دووم بیارم. 

مادرم آهنگ افغانی تلویزیون رو گوش می کنه و با بغض میگه اینارو که میشنوم یاد کارگرهای افغانی می افتم که این آهنگها رو میذارن و کار می کنند. می پرسم خوب چرا؟!! میگه دلم به حال تنهایی و بی کسیشون میفته و فکر می کنم از روی بدبختی اومدن اینجا. 

تو دلم میگم خب منم آهنگهای ایرانی رو به یاد وطن گوش می کنم و عمق تنهایی اینا رو درک می کنم!!!

از پله های مترو بالا میرفتم که زنی 50 60 ساله نفس زنان باری رو بالا میبرد. به سمتش رفتم و خواستم کمکش کنم، گفت نه مادر سنگینه. گفتم عیبی نداره میارمش برات بالا. رسیدم به خیابون گفت بذارش همونجا مادر، الهی قربون دستات برم!!! گفتم وظیفه بود. وقتی برگشتم به سمت مترو که مسیری که اومده بودم رو برگردم، دیدم همونجا نشسته و از سرما تو خودش مچاله شده و بسته ای که من براش آوردم بالا رو در شکل لیف و کیسه و ... پهن کرده. بغض گلوم رو فشار داد، بغضی که همه وجودم رو پر ازدرد کرد.

فردا تولد یار غاره. یاری که دیگه رفته که زندگی در دیار غربت رو تجربه کنه. 

این روزهام خیلی شلوغ و پر از مهمانیه. جمع هایی که واقعا نعمتی اند. 


کلمات کلیدی: وطن ،دوستی ،شادمانی
 
سال نو آنها مبارک !
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  

سال 2011 شروع خوبی برام نداشت. روزهای خالی ای بود. باور نداشتم عید منه !!! 

اما سه چهار ماهی که از سال گذشت، زندگی آرامم شروع شد. زندگی ای که پر از عشق و موفقیت بوده و هست. زندگی ای که بوی محبت گوشه گوشش رو پر کرده بود و کرده. سال 2012 بدون اینکه روی خوشی بهش نشون بدم و بدون باور اینکه سال جدیدیه شوع شده و من بی اعتنا بهش از کنار عزیزانم بودن دارم لذت می برم. 

دو سه روز اول رسما گیج و ویج بودم و پر از اشتیاق. الان گیج و ویجیه رفته و اشتیاقه کماکان سرجاشه. یه کلاس دارم میرم و سرم بهش گرمه و کلی وقتم رو پر میکنه. از اونجایی که کلاس میدون انقلابه من هی میرم کتابفروشی ها و کتابهای زبون مادری رو ورق میزنم و حال می کنم . یه سری کتاب آموزش زبان فارسی با سی دی خریدم برای پسرک یعنی خود این کتابها اینقدر خنده دارند که من موندم چطوری میخوام اینا رو بهش یاد بدم !!!

نرفتم خونه یارغار و اونم امروز خونشو ظاهرا تحویل داده. اعصاب و دل دیدن خونه خالیش رو نداشتم. جوجه کوچولوش بدجوری تو دل بروئه و عاشقش شدم. 

دوستی قدیمی ای از سر گرفته شده که برام کمی گنگه !!!

پی نوشت : یه بزرگراه به یادت گریه کردم. اصلاح می کنم، به یاد عمری که احمقانه با تو گذروندم. کاملا راضی ام که آدم کوچیکی مثل تو رو از زندگیم حذف کردم. (توضیح : کوچیکیش رو با چیزایی که ازش بهم میرسه بیشتر حس میکنم!!!) 


کلمات کلیدی: شادمانی ،وطن
 
آخرین روزها
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠  

امروز آخرین روز کاری من در سال ۲۰۱۱ است. حس روزهای قبل از تحویل سال رو دارم
ولی‌ هنوز این سال رو سال نو خودم نمی‌دونم. هنوز برام بی‌ مفهومه که سال تو سرما
نو بشه.  یه حس غریب دیگه هم که هست اینه که الان ۳ ساله هیچ سال نویی‌ ندارم. نه میلادی و نه نوروز و این حس غمگینیه. اینجا سال که نو میشه یا میخواد بشه همه می‌رن تو خونه‌هاشون و کلا شهر میمیره. قبلا فکر می‌کردم که این مخصوص شهرهای کوچیکه اما الان متوجه شدم که نه بابا همه اروپا این قانون موجوده. امروز هم فقط سه نفریم و بقیه رفتند خونشون رو برای سال نو آماده کنند لابد، بگذریم.

من هم هنوز چمدونم رو نبستم. کلی‌ کار دارم که نمی‌دونم کی‌ میخوام انجام بدم. حتا نمی‌تونم الان ذهنم رو آماده کنم. پسرک هم داره میره کشورش اما یک هفته بعد از من. الان غصه داره که تو این شهر مرده بی‌ من چطور می‌خواد سر کنه.  این روزا خیلی‌ مهربونتر شده. هی‌ بهش گفتم بجنب زودتر بلیط بگیر تنبلی کرد. راستش خودم هم ناراحتم از اینکه تنها میمونه چون شرایط هم خیلی‌ بعده و تنهای مطلق میشه.

هزار و یک پلان دارم برای ایران. کجا برم و کی‌ رو ببینم و خلاصه، هیجان هم دارم. الان که به رفتن فکر می‌کنم خوشحالم اما فکر کردن به لحظه برگشت و بی‌ تابی میشگی‌ مادر که بعد از ۱۴ سال جدا زندگی‌ کردن از من هنوز بهش عادت نکرده، عصبیم میکنه.

ذهنم نامنظمه، بهتره دیگه ننویسم. نمی‌دونم از ایران فرصت بشه بنویسم یا نه !!!

اما اگه نبودم، امیدوارم همتون روز‌های شاد و پر از خوشی‌ داشته باشید.

پیشاپیش سال نو دوستان مسیحیم هم مبارک باشه.


کلمات کلیدی: من ،تنها ،وطن